نوع مطلب :IUT ،
نوشته شده توسط:امیر
با سلام خدمت دوستان
نوع مطلب :سفیدی ،
نوشته شده توسط:ملیحه
چند لحظه سکوت ما پر از اسرار است گاهی اثرش به از دو صد گفتار است
از باده جام ما کمی نوش کنید کاین باده دوای درد هر بیمار است
اولین بار مشاوره سال 86 بود که آقای قاآنی و خدایاری و دهقان به شوخی به من گفتن که بیا سردبیر نشریه شو منم همون شوخی برداشت کردمو خندیدم اصلا موضوع برام خنده دار بود. بعد دیدم نه! کم کم داره قضیه جدی می شه اونجا بود که من به دلیل هندونه هایی که زیر بغلم گذاشته شد و علاقه ای هم که خودم به نوشتن داشتم قبول کردم، فکر می کردم حالا قرار اینجا من نویسنده بشم. اولش اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم و از اولین سرمقاله هایی هم که نوشتم معلومه. نمی دونم برگها داره میریزه و کمیای وقتو.. این حرف های قلمبه سلمبه..
و گروهی که داشت کم کم شکل می گرفت و قرار بود با هم کار کنیم.از مزیت های نشریه این بود که گروه کاری توی هر شماره با تغییر همراه بود و رو به بهبود و پیشرفت. همین خودش تجربه های زیادی به همراه داشت .یادش به خیر اونوقتهایی که اول درس مهمه و بعدش نشریه شعار مون برای کار بود. یاد کنکور آقای خدایاری ،یاد جلسه ها به خیر، یاد تاخیرهایی که همیشه بود،.یاد وقتهایی که بچه ها از اینکه متنشون چاپ نشده بودند ناراخت می شدند،و یاد وقتهایی که برای فروش می رفتیم و بی لطفی هایی که میشد به خیر!یاد همه ی خاطرات چند لحظه سکوت به خیر.گفتم اینجا شاید فرصتی باشه تا از اعضای چند لحظه سکوت یاد بشه و اگر حرفی هست همین جا بزنیم تا دوباره چند لحظه سکوت یه فرصتی فراهم کنه تا دور هم باشیم حرف بزنیم .من هرچی به ذهنم می آد می گم شماها هم بگید
آقای خدایاری:خیلی چیزاها رو ازشون یاد گرفتیم همگی.اون اولها قاعدتا کار با من بی تجربه سخت بوده.ولی هیچ وقت احساس نکردم که به حرف من توجهی نمی شه .واگر چیزی یاد گرفتم به خاطر فرصت هایی بود که به من داده شد.ممنونم
آقای دهقان: یادم اولین بار که قرار بود من یه متن بنویسم( اونوقتهای که من هنوز سردبیر نبودم) و ننوشتم.متنو نوشتند و به اسم من زدند اونوقت این کار برای من خیلی ارزش داشت که مثلا من جلوی مسئولهای نشریه ضایع نشدم و خیلی کمک هایی که بعدا هم بدون اینکه مسدولیتی داشته باشند به ما کردند.
آقای نقوی:روی آچار فرانسه رو کم کردند...
آقای آبیار:در پناه اندیشه لایق خزلانم...
آقای قاسمی:همیشه فراهم کردن مقدمات کار و فراهم کردن شرایط اولیه خیلی سختر از ادامه دادنه
آقای ابوالقاسمی:یه کسی که ایده های خوبی برای کار داشتند.....
آقای درجوش:با وجود اینکه عضو مدید بودند ولی تمام سعی خودشونو برای موندن نشریه هم کردند.
آقای بابایی و سلیمیان: به نظر من هیچ کس به اندازه این دو نفر برای نشریه فداکاری نکرد وقتی به این فکر می کنم که یه نفر کلی وقت بذاره و دنبال کارهای نشریه باشه و یهو یه نفر از بیرون بیاد و بگه تو چه کاره ی نشریه هستی؟!می بینم خیلی سخته، هر چی هم که آدم برای دل خودش کار کنه.بزرگترین چیزی که من ازشون یاد گرفتم صبر بود چیزی که این دونفر خیلی ازخودشون نشون دادند.ممنونم.
خانم مداح:همیشه یه مرجع بود که هر وقت به یه مشکلی بر می خوردم بهش رجوع می کردم و اگر نبود زندگی کلا سخت می شد
خانم منتطری:مثل همیشه پر از ایده های جالب، و لی سرشم خیلی شلوغ بود. بعضی وقتها نشریه رو فراموش میکرد.
خانم فرقانی : با مسئولیت ترین آدمی که وجود داره و صفحه اجتماعی بهترین صفحه دنیاست و مطالب اش یه موقع تحویل می داد.(این اعترافات در شرایط کاملا سالم صورت گرفته)
خانم اسکندری:یاد ظرفهایی که خارج از نوبت شستم تا شاید متنشو تحویل بده می افتم:-)البته با حضور خانم اسکندری کیفیت نشریه خیلی خیلی بالا رفت اصلا هم خنده نداره :-)
خانم اردانی:وقتی اومد تو نشریه خیلی خوشحال شدم ولی وقتی گفت برو بابا....دیگه چاره ای نداشتم البته نمی شه نقش تربیتی که در به عرصه رسوندن ماها داشته فراموش کرد
خانم میررکنی:جز نویسنده های نشریه بود که بدلایل فشارهای بیرونی و شدید بودن متناش خیلی وقتها متناش چاپ نشد.با اینکه چندین و چند جا مسئولیت داشت
خانم کریمی:متناش با اسم مستعار چاپ شد اگه گفتین کی بود؟سطحش بالاتر از این حرفاست
خانمهای مهدوئ و شهبازی فر:هر چی شما کردینو نشریه
آقای برزگری:یه مدیر به تمام معنا ،همیشه صفحه انتقادی به موقع تحویل داده میشد.بدون اینکه یه خطش از آقای برزگری باشه.جدا این یه اصله مدیریتی !بابا مدیر.
آقای کفاش:همیشه می شد روی همه ی حرفاشون حساب کرد .چیزی که ازشون یاد گرفتم این بود: به موقع وسر وقت یه کاری رو انجام دادن باعث این میشه که کار آدم ارزش خودش رو از دست نده.ممنون
آقای افضل:یه سری اعضای خارجیو وارد نشریه کردن(جا داره از آقای محقق هم یادی کنم).ولی نمی دونم یهو آخراش چطو شد خودشونم خارجی شدن.بابا مگه شاخ نیستین فوقم قبول می شین با نشریه باشین :-)
آقای کارگر:همیشه توی بازتاب از خواننده ها از متن های آقای کارگر تعریف می شد.
آقای زراعتی:جلسه اول تمام امیدم نسبت به اینکه اومده باشند مسئولیت قبول کنند از دست دادم، ولی جلسات بعدی بهتر شد. که اوجشم توی تحویل موفق صفحات سرگرم کننده سرگرمی بود.
آقای انتظاری:کلا یاد نقد و انتقادو انتقاد پذیریو بحث های فلسفی مربوط به این موضوع می افتم.همیشه مناجات هایی که می نوشتند آدم و تحت تاثیر قرار می داد.
اقای مصطفوی:قبل از هر چیزی باید بگم یکی از ارزش هاشون اینه که بافقی اند:-) و از یه بافقی بعیده که اعتماد به نفسشو از دست بده .کلا بافقی ها از پس هر کاری بر می ایند.
آقای امامی:کسی که با مسئول حراست دوسته قاعدتا شرط عقله که در موردش هیچی نگی:-)
آقای مهرشاهی: صفحه ادبی داشت خوب پیش می رفت ولی نفهمیدم چطور شد که یهو بدون هیچ مقدمه ای صفحه ادبی ما تعطیل شد.
آقای صدری:ادامه بدین .
آقای صادقیان و آقای تقیه:کسایی که تو جلسات نبودند و لی خیلی وقتها خیلی از مشکلات ما رو حل کردند
آقای آردیان:آخرم ایده ی کفش درست اجرا نشد.:-) صفحه عکس می تونه جز جذاب ترین صفحات نشریه باشه.ولی حیف که شماره آخری این صفحه پیچانده شد. نمایندگان آقای آردیان در جلسات هم نتونستند قضیه رو توجیح کنند :-)
اقای فلاح:به هر حال صفحه سرگرمی صفحه سنگینی بود.
آقایون 87ای که جلسات آخر نشریه با ما بودند:هر چی شما کردینو نشریه.
و بقیه دوستان که در پدید آمدن این پدیده بزرگ:-) با همه ی ما همراه بودند.
اینا را اینجا آوردم که فقط یادی کرده باشم وبگم اگر توی این دو سال یاد کسی از من مکدر شده ببخشه. هیچ وقت نخواستم کسی از دستم ناراحت باشه که به نظرم با این فرصتای کم،که تند در حال گذره، حیفه که اعصاب خوردی باشه ولی حالا اگه دلخوری بوده یا الان بگین ببینم می تونم از زیر بارش در بیام یا ببخشین که پایان قشنگی توی نشریه داشته باشم .
ممنون
یا حق..
نوع مطلب :خاکستری ،
نوشته شده توسط:ملیحه
با وجود آنکه چندین روز است از خواندن کتاب « 1984» گذشته، اما نمی توانم خودم و ذهنم را از دست این نوشته خلاص کنم. جورج اورول را همه با قلعه حیواناتش می شناسیم که انصاف باید داد کتابی خواندنی و عبرت آمیز است اما به نظر من این کتاب « 1984» ش ، شاهکاریست و حسابی قابل تامل.
در این کتاب سیاه که از کلمه به کلمه آن، وحشت می بارد با انسانی روبرو می شویم که در چنبره یک ایدوئولوژی گرفتار آمده است . او به طرز غریب و باورنکردنی مسخ می شود.او در اجتماعی قرار می گیرد که وحشت و نفرت از سر و روی آن می ریزد.
این اورول لعنتی، توانایی عجیبی در توصیف دارد. انگار در اینگونه جوامع زیسته است.
کتاب 1984 سه فصل دارد. فصول اول و سوم آن بسیار عالی است. قهرمان داستان در جامعه ایی فرضی زیست می کند که تمام رفتارش کنترل می شود. کوچکترین حرکت او _حتی در خانه اش _ از نظر صفحه ی سخنگو که در یکی از اتاق های خانه اش کار گذاشته شده است، پنهان نمی ماند. او باید به همه ی آموزه های حزبی وفادار باشد. هر روز باید در مراسم ابراز تنفر از یک دشمن فرضی شرکت کند و با صدای بلند حرفی بزند که به آن اعتقادی ندارد.جز به جز گفتار و کردار او زیر نظر است. تخطی از مرام سیاسی حاکم، مجازات بسیار سختی دارد. همه چیز در این جامعه دگرگون شده است. حتی زبان. در این جامعه گذشته و تاریخ وجود ندارد و اگر هم هست باید مطابق خواست رهبران حزب، نگاشته شود. اصلا کار قهرمان داستان همین است. او موظف است تمام نوشته های گذشته را با شرایط روز و شعارهای آن تطبیق دهد و به عنوان تاریخ ثبت و ضبط کند. دستگاه عریض و طویلی در این جامعه مشغول شستشوی مغزی مردم است.
توصیف هایی که اورول در فصل اول آورده بسیار تکان دهنده و دقیق و خواندنی است. آدم دچار وحشت می شود.
اما فصل سوم که به نظر من جان مایه کتاب است، شرحی طولانی دارد از چگونگی وادار شدن قهرمان داستان به پذیرش آنچه واقعاً نیست. در این فصل از کتاب مرزهای تعریف شده از حقیقت و توهم در هم می ریزد و شما دچار ترسی شدید می شوید. اورول ، شکنجه و ترس را به طرزی بسیار زیبا و باور پذیر به کار می گیرد تا قهرمان داستانش را وادار به اعتراف کند. اعتراف علیه خود و باورهای خود.
آدمهای 1984 هم به اندازه خود کتاب عجیبند. فرزندانی که علیه پدر و مادر خود گزارش می دهند تا آنها را به جوخه اعدام بسپارند. زنان عاری از عشق انسانی و مردان بی هویت و بی سرگذشت. قربانیان بی مقدار.
همانها که نادانی ، توانایی شان می بخشد.
نوع مطلب :یك سوال و n جواب ،
نوشته شده توسط:امیر
نوع مطلب :یك سوال و n جواب ،
نوشته شده توسط:امیر
به قول خدا "شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن"
به اعتقاد ما نزول یکباره قرآن در ماه مبارک رمضان بوده. وقتی قرآن رو میخونی به بعضی آیه ها میرسی که خب آدم نمیتونه به راحتی بپذیره که همچین چیزی بوده. نمونه هاش که به صورت تحت اللفظی من اینجا آوردم:
- بگو که اگر من از علم غیب خبر داشتم زندگی خودم را به مینمودم...
- از زنان خود دوری نکن...
- اگه از زن پسر خوندت خوشت میاد بهش بگو...
- آنان را از خود نران که جز خدا هیچکس ندارند...
خب اگه پیامبر قبلا و به صورت یکباره تمام این آیه ها بهش نازل شده بوده پس چرا باید بهش عمل نمیکرده که بعدا مورد تذکر خدا واقع بشه؟
لطفا در نظر سنجی زیر شرکت کنید.
نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:امیر
سلام هه هه
خب نمیدونم اینجا باید راحت باشم یا نه؟ چون یه وبلاگ گروهیه... نه باید راحت باشم چون یکی از خصوصیات بچه خاکستریه.
دیروز علی اس ام اس زد گفت پسووردشو یادش رفته. یادم اومد که ای داد بیداد یه زمونایی یه وبلاگی به نام بچه های خاکستری بود. اومدم سر بزنم ببینم چه خبره. دیدیم کلا خوابیده.
خب...من که هیشکی ندونه خیلیا میدونن (هه هه) دیگه مخم خشک شده و زیاد فکر نمیکنم. فعلا دارم زندگی میکنم بدون هیچ نگرانی یا سوالی. فعلا دارم به سرعت وقت میگذرونم البته با احتساب تجمیع سابقه کاری. کجایید بچه ها؟ ها؟
نوع مطلب :خاکستری ،
نوشته شده توسط:ملیحه
یكی می پرسد اندوه تو از چیست؟!
سبب ساز سوكت مبهمت چیست؟!
راسش اینجاست...
نوع مطلب :سفیدی ،
نوشته شده توسط:رهگذر
یه عزیزی ازم راجع به دوست پرسید..
به اعتقاد من و بر اساس تجربه ام:
دوست رو به هیچ وجه نمیشه توی یك بازه زمانی و مكانی جا داد اما رفیق رو میشه..
دوست برای برآوردن نیاز نیست یعنی من ازش انتظاری ندارم(سعی نمیكنم نداشته باشم ،واقعا ندارم)منظورم انواع انتظار هستش:از نوع رابطه،یاد كردن،تاریخ تولد یادش موندن،همراهی در دلتنگی..
دوست رو واقعا شكایتی ازش ندارم یعنی كلا عبارت "شكوه از دوست"رو یه عبارت پوچ میدونم..
دوست مرتبط با یه قسمت از احساسات درونی(شاید قسمتی از دل!) یه آدم هست.مثلا حتی اگه یه مدت زمان طولانی هم نباشه والان ببینمش انگار دیروز با هم بودیم،منظورم بی تفاوتی نیست ،درجه نزدیكیه..
دوست ها ممكنه با رفتارشون باعث رنجش همدیگه بشن اما با گفته های من منافاتی نداره..دوست داشتن یه چیز دیگه س..
دوست یا دوستان از لحاظ كمیت بسیار كم هستند ومتاسفانه خیلی از آدم ها توی زندگیشون نمیتونن داشتن دوست رو تجربه كنن ویا با رفیق اشتباهی میگیرن و احتما لا این سرچشمه دردها،غم ها و رنجهاییه كه به طور معمول تو جامعه رواج داره راجع به موضوع دوست..
بقیه ش رو شما بگید چون هنوز خیلی مونده و اگه كمك نكنید مجبور میشید دوباره حرفای منو تحمل كنید..
پا نوشت:
گاهی دوست داشتن با شرایط خاص رو میگن یه نوع بیماری روانیه..
دوست هام رو دوست دارم..حتی تلخ ترین خاطره ها نمیتونن مانعم بشن..
البته دوست هم جایگاه های متفاوتی داره،تلسكوپ های من بهم نشون دادن كه دل یه سطح صاف نیست حتی صاف و ساده ترین انواعش..
به طور كلی از نوشته هام راضی نیستم..دلم میخواد چیزای خوب خوب بنویسم،شاید یه حس كمال گرایانه مهندسیه..شاید الان مینویسم برای بودن..
نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:مجتبی
ایرانی زنده کُشِ مرده پرست
تا حالا شنیده؟
مرگ خسرو شکیبایی یادته؟
ببین...
مرده یه فاتحه میخواد ازت که اگه تو توالت هم براش بخونی بهش میرسه
نیازی نیست ریا کارانه سر خاکش بری و از سر خودخواهی خودت اشک بریزی
واسه چی میری سر خاک؟
واسه چی اشک میریزی؟
به کسی اجازه نمیدم سر من داد بزنه!
نوشته شده توسط:رهگذر
هنرمند بودن بهای گزافی داره و به عقیده من برای عبور از دروازه انسانیت باید هنر زنگی كردن رو بلد بود.
یكی از مقدمات هنرمندانه زیستن اینه كه یاد بگیری چطوری "من"خودت رو به دو قسمت تقسیم كنی:
با یك "من"زندگی كنی وبا اون یكی "من"به تماشای زندگی بپردازی.
"من"تماشاگر رو هم باید تیراندازی و بیرحمی رو بهش یاد بدی تا هیچ ابایی نداشته باشه از اینكه تیروكمانش رو به هر سویی نشونه گیری كنه،خواه قوزك پای پیرمرد زاده یك خطا و كاستی رو خواه غبغب بلورین یك شاهزاده خانم زاده یك حركت متعالی وزیبا..
قطعا تحلیل ها و موشكافیهای "من"تماشاگر،حركت"من"زندگی كن رو تحت تاثیر قرار خواهد داد.
-انسانهای بزرگ به طور آگاهانه یا ناآگاهانه از این گونه مطالب،همواره به تحلیل خود شون ومحیط اطرافشون میپردازن.. هدف من از این متن توجه بیشتر به تحلیل هست تا كلمه "من"و تقسیمش.. -گفته بودم كه گاهی خودم رو مورد اتهام تقلید قرار میدم و به همین دلیل خواهم نوشت تحت تاثیر چه منابعی هستم: اخیرا یك سفر یك روزه به تهران داشتم،از موزه فرش هم بازدید كردم،جای شما خالی..كتابهای "مادام بواری"اثر" گوستاو فلوبر"و"عیش مدام" اثر"ماریو بارگاس یوسا" رو هم تازگیا خوندم كه كتاب دومی نقدی بر كتاب اولی هست..
نوشته شده توسط:ملیحه
راستش در راستای نظرات متعددی که بچه ها در مورد پست قبلی گذاشتن ومضمون یکسانی که داشت بر آن شدم تا آنجایی که می دونم و می تونم درست و اصولی نمایشگاه سوغات کویر 2 را نقد کنم. نظرات کاملا شخصیه و ممکن چیزی که از نظر من اشکال بوده از نظر کس دیگه یه حسن بزرگ باشه! به هر حال نظر هر کسی برای خودش محترمه:-)
طراحی و ایده های جدیدی که در این نمایشگاه استفاده شد واقعا هیجان انگیز بود وقتی در حین کار به نور رنگی که قرار بود توی سالن نمایشگاه بیفته فکر می کردی ذوق زده می شدی و با انگیزه بیشتری کار می کردی !ترکیب رنگ نمایشگاه، آبی روی رنک خاکی،شبیه سازی کاشی ها ،واقعا قشنگ بود.حتما مورد تایید استاد طراحی معماری عمرانی ها قرار می گرفت:-) هشتی و در ورودی از دیگر جذابیت های نمایشگاه بود.حوض و ایده سفره هفت سین متحرک کاملا مهندسی بو!د شاهکار مهندسی عمران و مکانیک!:-)قرار بر نقد بود ایشا الله که کسی ناراحت نشه!بسم الله..
بعضی از بازدیدکنندگان متوجه هشتی نشده بودند شاید یه راهنما توی هشتی یا یه عکس یا نمیدونم از همین چیزا می تونست این طرح جالب و کامل کنه!
باز هم مثل همیشه که مدید یه برنامه برگزار کرد و بچه یزدی ها پایه بودندو شرکت کردندو همراهی و این برنامه ها...مدریت بچه هایی که اونجا بودند خوب بود هچ وقت نشد که کاری باشه و بچه ها بیکار باشند کارا بر خلاف نظر خیلی ها (یکیشونم خودم)سر وقت وقت که نه، ولی تموم شد و نمایشگاه با بهترین کیفیتی که میشد با امکانات موجود افتتاح شد .قرار بر نقد بود ایشا الله که کسی ناراحت نشه!بسم الله...
من،منه نوعی به عنوان کسی که مدیدی نبود و در اون جمع بود و داشت یه کاری می کرد و ممکن بود در مسیر کار به مشکلی بر بخورد و بخواهد به مسئول ارجاع بدهد دچار سردر گمی بودم که باید با کی صحبت کنم! در مورد موضوع های مختلف .وانتظار شنیدن من مسئولش نیستم به صورت متمادی نداشتم البته منه نوعی! نه من! شاید با یه جلسه توجیهی برای بچه هایی که اونجا بودند و توضیح دادن به بچه ها، که هر کسی مسئول چیه! این مسئله هم حل میشد البته گفتم اینو شاید فقط من اینطوری برداشت کردم اصلا اینطوری نبوده و همچنین این مسئله خیلی پررنگ نبود و مطرح کردنش بیشتر در راستای نقد ریز به ریزه ایشا الله که کسی ناراحت نشه!
جو صمیمی و خوبی که توی نمایشگاه بود ،آدم چه لذتی می برد که خانم کریمی رو بچسبونه:-) اونجاهایی که جا داشت برای خانم شهبازی فر دست بزنیم .ناهارهایی که ما بدون ژتون توی اون هفته خوردیم و حرصی که صاحب غذاها خوردن والبته ژتون آزادهایی که روی دست آقای هاشمی باد کرد:-)صدای تمبک (ایشاالله که درست نوشتم)آقای دوست حسینی هنوز توی سالن همت میآد(اینجاش دیگه خیلی رفت تو فاز ادبی:-) وشنیدن آخر ماجرای خره:-) و آشنایی با همه اونایی که همشون خیلی اخلاقاشون خش بود .حیف که خانم منتظری ازمون زیاد عکس نگرفت:-)یاد اون عکسای تک نفره ای که گرفتیم به خیر!و هزارتا خاطره ریزو درشتی که بود.قراربر نقد بود ایشاالله که کسی ناراحت نشه!بسم الله...
از نظر من دانشگاه یه فرصت و یه شرایط خاص داره که آدم می تونه از اون استفاده کنه و دوستای خوبی پیدا کنه و به معنای واقعی دوست باشی، بچه ها مرحله بلوغو پشت سر گذاشتن به بلوغ فکری رسیدن و قابلیت تشخص رو دارند و می تونن همه چیزو رو با هم قاطی نکنن و به همه ی رابطه ها به یه چشم نگاه نکنن
.دختر ها جو خیلی صمیمی و خوبی داشتند و پسرها هم همین طور البته از نظر من بین سال بالایی ها و سال پایینیها توی پسرها یه خورده فاصله وجود داشت البته به نظر من! شایدم خیلی صمیمی بودن! همه صمیمیتها که یک جور بروز نمیکنه!ولی این جمع ها کاملا جدا بود شاید اونم به برکت دولت احمدی نژاده:-)شاید اینا خیلی مهم به نظر نیاد ولی به نظر من وقتی یه جمع دارند یه کاره مشترک و با هم انجام میدن یه جمع اند و مثلا ناهار خوردن بچه ها هر کدوم به صورت جدا به معنای جدا بودن و نبودن جمع واحده!این یه مثاله،قضیه ی نوک انگشتو اشاره نشه! به نظر من پیدا شدن عناوین و القابی مثل من خواهر توام و من دایی توام من جای خاله فلانی هستم که باهاش حرف میزنم،اصلا جالب نیست من می گم راسی چی شد چه جوری شد که بچه ها اجبار به استفاده از این ترفند کردن مگه از چی می ترسند؟....این نقد از خودمون به هیچ نهاد و ارگانو و گروه و مسئول خاصی ربطی نداره!من می گم قبلا اینطوری نبود جو خیلی راحت بود این سنگینی الان نبود! اینی که گفتم ممکن به نظر خیلی ها حسن بیاد! گفتم نظر هر کی برای خودش محترمه!
در آخر دست بچه های مدید درد نکنه که زحمت کشیدن اشاالله هر ساله باشه....
فروم بحث بچه های صنعتی شنبه 9 آبان 1388
اولین معادله سه شنبه 28 مهر 1388
آقای نقوی سه شنبه 21 مهر 1388
چند لحظه سکوت جمعه 10 مهر 1388
1984 چهارشنبه 8 مهر 1388
شهر رمضان چهارشنبه 25 شهریور 1388
شهر رمضان سه شنبه 17 شهریور 1388
هه هه شنبه 31 مرداد 1388
اندوه سه شنبه 27 مرداد 1388
دوست؟رفیق؟...؟ شنبه 19 اردیبهشت 1388
تو چی؟ دوشنبه 14 اردیبهشت 1388
به نام ترس جمعه 4 اردیبهشت 1388
هنرمندانه زیستن جمعه 28 فروردین 1388
این یکی هم بگذرد... سه شنبه 18 فروردین 1388
این نیز بگذرد... شنبه 1 فروردین 1388
... چهارشنبه 28 اسفند 1387
۳۰امین راهپیمایی ۲۲ بهمن سه شنبه 22 بهمن 1387
انتقاد پنجشنبه 10 بهمن 1387
زمین انسانها-نوشته"آنتوان دو سنت اگزوپری" یکشنبه 29 دی 1387
چرا این همه تفاوت؟ جمعه 27 دی 1387
یك پیشنهاد.. شنبه 21 دی 1387
آزمایش الهی...! جمعه 13 دی 1387
بخند:-) چهارشنبه 11 دی 1387
رجز خوانی.. جمعه 6 دی 1387
بچه بودم، غم بودم اما کم بود. جمعه 6 دی 1387
۱۳ اشتباه (مقدمه) سه شنبه 26 آذر 1387
قوطی خالی كنسرو.. دوشنبه 25 آذر 1387
تولد یه کوشولو به اسم علی! چهارشنبه 13 آذر 1387
زندگی در اتاق من.. دوشنبه 11 آذر 1387
لیست آخرین پستها
تبلیغات 


